What I’ve felt, what I’ve known
sick and tired, I stand alone
Could you be there
cause I’m the one who waits
...The one who waits for you
...Or are you unforgiven too
رفت جلوی آینه وایستاد. فقط یه لحظه کافی بود. نمیشناختش! نه هنوز مطمئن نبود. آشنا بود، ولی با اونی که قبلا دیده بود خیلی تفاوت داشت. درد رو تو عمق نگاهش خوند... و فریاد سکوت رو روی لباش... چرا؟؟؟ همه چیز داشت حرکت می کرد، رو به جلو، به بالا ، تا بی نهایت... ولی اون تو اتاق تاریک افکارش زندانی شده بود.تو مرداب زندگی در عین ساکن بودن دست و پا می زد و مدام پایین تر و پایین تر می رفت. و این مسئله براش خیلی دردناک بود که همه چیز داشت با سرعت به جلو حرکت می کرد ولی اون...
رفت بالای بلند ترین جایی که اون اطراف سراغ داشت. جایی که وقتی بچه بود با دوستاش سر زودتر رسیدن به اونجا شرط می بستن. و چقدر از این کار لذت می بردن. و اون همیشه برنده بود. از اون بالا مردم یه جور دیگه بودن... احمق تر از وقتی به نظر میومدن که از نزدیک می دیدشون!!!
خودشو نمی شناخت. تمام آرزوهای بچه گانه زمان کودکیش رو به فاک رفته می دید. زندگی براش معنی خاصی نداشت. زمان براش نامفهوم بود. هیچ چیزی نبود که بخواد بهش برسه ...چیزی که بخواد به خاطرش تلاش کنه. دیگه نه...
اون شب، حسی داشت نزدیک به حس خوردن یه آب نبات چوبی!!!
اون شب فرشته ها همه جا بودن ولی اون رو ندیدن... شاید هم نخواستن!
اون شب، می خواست پرواز کنه... همراه فرشته ها(شاید هم شیاطینی که اون فرشته می دیدشون!) ...بره و تو زمان محو شه. دیگه چیزی ازش نمونده بود جز یه جسد پوسیده!
اون شب چیزهایی میدید که براش تازگی داشت.تا حالا ندیده بودشون! فرشته هایی رو دید با بالهایی سوخته و چشمایی اشک آلود.و شیاطینی که برای آمرزش گناهانشون زجه می زدند و به خوردن روح خودشون مشغول بودن. همه چیز براش رنگ دیگه ای داشت.
به پشت سرش نگاه کرد... چیزی ندید جز خاطراتی به فاک رفته. به دور دست ها خیره شد ... همش سراب بود! سراب هایی که بارها و بارها به سمتشون دویده بود ولی در نهایت...
خیلی غریبه بود ...هیچ کدوم از اطرافیانش رو نمی شناخت! با همه شون غریبه بود. خیلی وقت بود که ازشون دور شده بود. دیگه نمی فهمیدشون... نمی تونست باهاشون رابطه برقرار کنه. نمی تونست دستشونو بخونه. دلش واسه خیلی چیزها تنگ شده بود...واسه آب نبات چوبی... واسه قصه هایی که مادر بزرگش براش تعریف می کرد و توی اونها همیشه قهرمان داستان پیروز می شد... واسه دعواهای سر نیمکت توی مدرسه... برای معصومیت از به فاک رفته کودکانه اش... برای آدما( خیلی وقت بود آدمی ندیده بود!!!)... برای زندگیش... و مخصوصا برای خودش خیلی دلتنگ بود.............
چیزی توی گلوش بود که اذیتش می کرد. یه جور غده بدخیم. فکر کنم بهش میگن بغض... دلش واسه گریه تنگ شده بود. اون قدیما سریع می ترکید... زود به زود گریه می کرد. ولی حالا، چند وقتی بود که بغض اش رو تو سینه زندانی می کرد! آدما، وقتی خیلی ناراحت میشن میرن تو بغل یکی و زار زار گریه می کنن. بنظر میاد این کار بهشون آرامش می ده. دوست داشت تجربه اش کنه....
نمی دونست چرا داره ادامه میده... ولی این کار رو می کرد! چون مجبور بود. بی هدف و نا امید می رفت جلو ، با زخمی در روحش... دردی توی قلبش... خستگی ای توی پاهاش ... لرزشی توی دستاش... و بغضی توی گلوش که انگار قرار نبود حالا حالا ها بترکه! شاید هرگز ..........
اون شب، حس غریبی داشت! زیاد جالب نبود. یه جورایی می ترسید! جاده خیلی تاریک بود . هیچی نمی دید.حتی یه قدم جلوتر رو وقتی می دید که بهش می رسید...
اون شب، اه اون شب لعنتی... می خواست عوض شه. می خواست سرنوشت رو تغییر بده. می خواست تراژدیی رو که براش نوشته بودن تموم کنه... یه پایان خوب برای قهرمان داستان... و البته به همون اندازه غم انگیز برای خواننده شاید. همیشه با خودش فکر می کرد که قهرمان های تراژدی ها در پایان به سعادت می رسن. هر چند که ذهن کوتاه خواننده فکر می کنه اونا به فاک رفتن و به خاطرشون گریه می کنه.
یه دفعه یه صدایی تو سرش شنید. هیچ وقت هیچ صدایی رو به اون وضوح نشنیده بود.
بهش می گفت:" تمومش کن... این همه سال این زندگی لعنتی تو رو فاکیده، حالا تو بفاکش... یالا پسر معطل نکن. این درست ترین کاریه که تو عمرت انجام میدی. بفاک و تمومش کن..." دیگه معطل نکرد... می دونست که داره چه کار می کنه. هیچ وقت در مورد کاری که انجام میداد اینقدر مطمئن نبود!!! پس با چاقویی که تو دستش بود رگ دستشو زد... و از اون بالا خیلی خونسرد، به پرواز دراومد. پرواز... دیگه حس عجیبی نداشت. حس جالبی داشت... پرواز!!! لحظه به لحظه اوج می گرفت تا بینهایت...پرواز!!! دیگه دلش واسه هیچ چیزی تنگ نبود... خودشو پیدا کرده بود...................

نوشته شده توسط فرشته جهنمی در شنبه 15 بهمن 1384 و ساعت 05:02 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 و ساعت 08:04 ق.ظ