ازم می پرسن چرا همیشه سیاه می پوشی؟ می گم سوگوارم!! می گن در چه سوگی؟ میگم سوگ خون ریخته شده خدا...!!!
آره درسته خون ریخته شده خدا ! خونی که به دست ما آدمیزادهای کثیف ریخته شد... هر کدوم به نحوی توی زندگی خودمون خدا رو کشتیم و به جاش شیطان رو بر تخت سلطنت نشوندیم و به پرستشش مشغول شدیم! آره، می خواد خوشتون بیاد، میخواد نیاد. این حقیقت محضه... دقیقا همون چیزیه که بهش می گن حقیقت. هممون غرق شدیم توی لجنزار کثیفی به اسم زندگی... توش دست و پا می زنیم و از کثافتاش تغدیه می کنیم تا زنده بمونیم، شاید کمی بیشتر...
خدا واسه همه ما مرده. ایمان، اعتقادات، مقدسات... چیزهایی هستن که خیلی با احتیاط روی دیوار اتاقامون قاب گرفتیمشون.اصول و قواعد انسانیت چیزهایی هستند که زیر پا گذاشتیمشون. نگید که اینطور نیست! مطمئن ام که هست. دیگه خدا توی قلبهای ما جایی نداره... و شیطان حکمران مطلقه...!!!
دوست دارم یه جا بشینم و زار زار گریه کنم... فریاد بکشم ، از ته دل. از عمق وجودم... یه جایی که فقط من باشم. خدا هم باشه... من باشم و خدا. شیاطین نباشن. حتی فرشته ها هم نباشن! آدما هم همینطور . فقط من و خدا... خیلی وقته باهاش حرف نزدم. قهر نیستم. نمی دونم چی بهش بگم! بهش بگم از این دنیای لعنتی ای که آفریده بیزارم!؟ بگم زندگی ای رو که بهم داده نمی خوام!؟ بگم آدم هایی رو که آفریده دوست ندارم!؟ و تما چیزهایی که آفریده!؟ حتی خودمو...!؟ آهان، نکنه مثل قدیما باید بهش بگم دوستش دارم!؟ نه... این یکی رو دیگه باور نمیکنه...! امکان نداره باور کنه... دیگه نه...!
دلم خیلی خیلی ، به طرز غیر قابل وصفی تنگ شده... برای خودم ... و برای خدا هم....!!!!!!!
نوشته شده توسط فرشته جهنمی در یکشنبه 9 بهمن 1384 و ساعت 04:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -