|
شب. تاریکی محض وجودت رو میگیره . وحشت سرتا پات رو در می نورده. ارباب تاریکی به درونت نفوذ می کنه. آره این تویی که حالا شدی مجسمه ای از نفرت و خشم . آتش نفرت از روزنه هات به بیرون شعله می کشه . هی . اونی که تو آینه میبینی وجودت کثیف خودته. اون چیز نفرت انگیزی که تو آینه می بینی چهره ی توست . نکنه ازش خوشت نمیاد؟ هان؟... ناگهان اونی که تو آینه اس فریاد می کشه. و تو بیشتر می ترسی!... در حالی که با چشمای پر از خشم اش به تو خیره شده سعی داره چیزی بهت بگه. ولی تو صداشو نمی شنوی. اون بیشتر تلاش می کنه، وتو بیشتر می ترسی ! و ناگهان... حس می کنی از وجود تهی شدی! احساس می کنی درونت تخلیه شده... و روحت فروخته... حالا دیگه تو هم شدی نمادی از ارباب تاریکی... شیطان!...
نوشته شده توسط فرشته جهنمی در دوشنبه 21 آذر 1384 و ساعت 12:12 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|