|
دختره 17_ 18 سالش بیشتر نبود. البته اینو نمی شد از ظاهرش فهمید. آرایش غلیظ اش این اجازه رو نمی داد. سرشو از پنجره ماشین مدل بالایی برده بود تو و داشت با راننده، سر قیمت اش چونه می زد. بعد از چند دقیقه بالاخره با هم کنار امدن و راضی شدن. دختره بدن ظریفشو با خوشحالی توی ماشین جاداد. مرد، قهقهه ای تو اعماق وجودش زد و لبخندی بر روی لبش. و با سرعت ماشین رو به سوی جهنم آتیش کرد. ساعتی بعد، فضا آکنده بود از فریاد های حاصل از زنای فرشته کوچک_ که حالا دیگه بال هاش سوخته بود_ و قهقهه های وحشیانه شیطان. وقتی دخترک کارش تموم شد ، دیگه لبخند یه ساعت پیش رو لباش نبود. فقط با نگاهی ملتمسانه به مرد می فهموند که وقت تصفیه حسابه. مرد اما، هنوز سرخوش ازاینکه تونسته بود حس لعنتی اش رو ارضا کنه و آتیش اون رو بخوابونه.قیمت اش رو با اکراه پرداخت و بعد اونو از اونجا بیرون کرد. فرشته کوچولو حالا بدون بال، قبل از اینکه بخواد کاری کنه، به این فکر افتاد که این پول لعنتی رو صرف بیماری مادرش کنه، یا شاید هم برای برادر کوچیکش لباس سال نو بخره ، یا شاید هم … نه نمی تونست از اون برای خودش سهمی کنار بذاره… شاید شبی دیگه، بتونه بال هاشو از خدا پس بگیره!...
نوشته شده توسط فرشته جهنمی در یکشنبه 4 دی 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 3 بهمن 1384 و ساعت 05:01 ق.ظ
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|