|
ما موجودات بی گناهی(فرشته هایی) بودیم ، که بدون اراده خودمون این دنیای لعنتی(جهنم) رو بهمون تحمیل کردند. و ما در جهل و نادانی خودمون به شادی پرداختیم . بدون اینکه بدونیم توی چه جهنمی گیر کردیم. و وقتی فهمیدیم که خیلی دیر بود... بهمون گفتن حق ندارید از اینجا خارج بشید . چون با اراده خودتون نیومدید نمی تونید با اراده خودتون برید. از هوای اینجا تنفس کردیم. از جام های اون نوشیدیم. و از کثافتهایی که توش بود تغذیه کردیم ، تا اینکه تبدیل شدیم به این چیزی که الان هستیم... هیولاهایی که بعضی هامون حتی از دیدن چهره خودمون هم وحشت داریم. فقط ادامه می دیم، آخرش معلوم نیست... فرشته های جهنمی لقب خوبیه واسه ما!...
نوشته شده توسط فرشته جهنمی در شنبه 26 آذر 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|
|
درد، یه درد قدیمی . رنج، یه رنج تمام نشدنی . یه قصه نا تموم... یه زندگی آکنده از لحظات مرگبار . یه روش خسته کننده و تکراری برای زیستن! برای بودن!... خسته ام، از زندگی ، از بودن، از تلاش برای بودن . آیا ارزشش رو داره؟ کی می دونه؟! چرا باید باشیم؟ چون هستیم ؟ چرا باید زندگی کنیم؟ چون آفریده شدیم؟ چون یکی که اون بالا نشسته اینطور خواسته؟...آیا تجربه مرگ یه چیز تازه نیست که ما رو از این روزمرگی لعنتی دربیاره؟مرگ... واژه زیباییه ، حداقل زیباتر از زندگی...
نوشته شده توسط فرشته جهنمی در شنبه 26 آذر 1384 و ساعت 02:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|

|
|
|
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -
|
|