
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیردیوار بلندی یه نفر جون می کنه
کی می دونه تو دل تاریک شب چی می گذره!
پای برده های شب اسیر زنجیر غمه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها به روم بسته شده...
من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تو می گه جنون
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها به روم بسته شده
چراغ ستاره من رو به خاموشی میره...
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه
توی خاک سرد قلبم بذر کینه می کاره!!!
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه درها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو این ور و اون ور می زنه
تو رگای خسته ی سرد تنم...
ترس مردن داره پرپر می زنه!
دلم از تاریکی ها خسته شده!!!
همه درها به روم بسته شده!!!

نمی دونم حال کردید یا نه!؟ من که خودم با این شعر خیلی حال می کنم. کار خواننده بزرگیه... کسی که از درد و رنج می خوند... از تاریکی... از اعماقش! از رنج و عذاب موندن... و کمی هم از فلسفه!!! شاید هنوز اونطوری که باید، شناخته شده نباشه... مخصوصات واسه ما کوچیک ترها. می دونید کی رو می گم؟! خوب پس من دیگه نمی گم چون خودتون می دونید!!!( خب حالا واسه این که شاید اسمش یادتون رفته باشه می گم که منظورم فرهاده...)
نوشته شده توسط فرشته جهنمی در چهارشنبه 21 تیر 1385 و ساعت 04:07 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 23 تیر 1385 و ساعت 05:07 ق.ظ